151دفن مرا كنار دو برادرم (پيامبر خدا(ص) و ابوبكر) بگيرد. او هم اجازه داده است. ولى من نگرانم شايد او ملاحظه مقام مرا كرده باشد. بنابراين از تو مىخواهم وقتى از دنيا رفتم، غسلم دهى و كفن نمايى و جنازهام را بر در خانه عايشه ببرى و بگويى: «اين عمر بن خطاب است كه اذن ورود مىخواهد». اگر اجازه داد، مرا آنجا دفن كن؛ وگرنه در بقيع به خاك بسپار.
ابنعمر مىگويد: «وقتى پدرم مرد، او را تا در منزل عايشه تشييع كرديم و او اجازه ورود داد و گفت: با سلام و سلامتى وارد شويد»! 1
حاكم نيشابورى اين موضوع را چنين روايت كرده است:
زمانى كه عمر بن خطاب مجروح گرديد، به فرزندش عبدالله گفت: «به نزد عايشه برو و سلام مرا برسان و بگو عمر مىگويد: اگر به شما ضررى نمىزند و جاى شما تنگ نمىشود، علاقه دارم كنار دوستم دفن شوم و اگر براى تو مشكلى ايجاد مىكند، در همين بقيع دفن مىشوم كه به جان خودم سوگند! اصحاب پيامبر خدا(ص) و همسران او كه بهتر از من بودند، در آنجا آرميدهاند». وقتى پيغام عمر به عايشه رسيد، گفت: «هيچ مانعى وجود ندارد». 2عمر هم گفت: «پس مرا كنار پيامبر خدا(ص) و ابوبكر به خاك بسپاريد». 3
به عقيده نگارنده در اينجا دو نكته وجود دارد:
1. پس از دفن عمر، عايشه به زحمت افتاد؛ چون روايت كردهاند از آن تاريخ به بعد مجبور شد در خانه هم چادر به سر كند! وقتى از او علت اين كار را پرسيدند، پاسخ داد: اين (پيامبر) همسر من است و اين (ابوبكر) هم، پدرم. اما از وقتى عمر در اينجا