150ازدواج كردند. اينها خبرهايى بود كه ما داشتيم. شما هم از خبرهايتان به ما بگوييد. آنگاه امام(ع) رو كرد به همراهان و فرمود: اگر اجازه سخن گفتن داشتند، بىترديد مىگفتند: (وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّٰادِ التَّقْوىٰ) 1. 2
دعاى عمر در بقيع
عبدالرزاق از سعيد بن عاص نقل كرده است:
شبى عمر را دنبال كردم، ديدم به بقيع رفت و نماز گزارد. آنگاه دستانش را بالا برد و به دعا پرداخت. شنيدم مىگفت: «خدايا سنم بالا رفته و ضعيف شدهام. از پراكنده شدن مردم بيم دارم. پس مرا از اين دنيا ببر؛ درحالىكه نه ناتوان باشم و نه سرزنش شده». راوى مىگويد: او تا صبح همين جملات را بر زبان داشت. 3
همراه با مطلّب بن حنطب
از عبدالاعلى بن عبدالله روايت شده است: «با عمر در بقيع نشسته بودم. مطلب ابن حنطب آمد و من برخاستم كه به او جا بدهم. ولى او در جايى ديگر نشست». 4
سياست خليفه
ابنسعد در طبقات آورده است:
عمر، فرزندش را فراخواند و گفت: پسرم! كسى را نزد عايشه فرستادم تا اجازه