103
از بقيع تا قبرستان مكه
در كتاب «الدرجات الرفيعه» از انس بن مالك روايت شده است:
روزى ابوذر به مسجدالنبى(ص) آمد و گفت: شب گذشته خواب بسيار عجيبى ديدم. پرسيدند چه ديدى؟ گفت: ديشب رسول خدا(ص) را ديدم كه از خانه خارج شد و دست على بن ابىطالب(ع) را گرفت و به سوى بقيع رفتند. من هم به دنبال آنها رفتم تا به گورستان مكه رسيديم. پيامبر خدا(ص) به كنار مزار پدرش، عبدالله رفت و دو ركعت نماز گزارد. آنگاه قبر شكافت و «عبدالله» را ديدم كه آنجا نشسته و مىگويد: «من به وحدانيت خداى متعال و عبوديت و رسالت محمد گواهى مىدهم».
پيامبر(ص) به او فرمود: «اى پدر، ولى تو كيست»؟ پاسخ داد: «اى پسرم! ولى كيست»؟ فرمود: «او، على(ع) است». پس عبدالله گفت: «به راستى كه على(ع)، ولى من است». پيامبر(ص) فرمود: «اى پدر! به باغى كه بودى بازگرد».
سپس حضرت به نزد قبر مادرش آمنه رفت و همان اعمالى را كه نزد مزار پدرش انجام داد، بهجا آورد و قبر شكافته شد و ديدند كه آمنه به يكتايى پروردگار و رسالت حضرت(ص) گواهى مىدهد. پيامبر(ص) به او فرمود: «اى مادر، ولى تو كيست»؟ پاسخ داد: «اى پسرم! ولايت چيست»؟ فرمود: «او، همين على بن ابىطالب است». سپس آمنه به ولايت على(ع) هم شهادت داد. آنگاه پيامبر(ص) فرمود: مادر! به مسكن و باغى كه در آن بودى؛ بازگرد». مردم كه اين سخن را از ابوذر شنيدند، او را تكذيب كردند و به پيامبر(ص) گفتند: «اى رسول خدا(ص) امروز بر شما دروغى بسته شد!».
حضرت فرمود: «توسط چه كسى»؟ گفتند: «جندب (ابوذر) درباره شما چنين و