102ابوبكر، عمر، عثمان و على(ع) را فراخواند و فرمود: «نزد اصحاب كهف برويد و سلام مرا به آنها برسانيد. ابتدا تو اى ابوبكر مقدم شو؛ زيرا مسنتر هستى. سپس تو اى عمر و آنگاه تو اى عثمان و على(ع) نيز پس از شما. پس اگر به سلام يكى از شما پاسخ دادند كه هيچ؛ وگرنه تو اى على جلو بيفت.
آنگاه به باد فرمان داد تا آنها را با خود ببرد و جلوى درِ غار بر زمين بگذارد... ابوبكر پيشقدم شد و سلام كرد. اما پاسخى نشنيد و بازگشت. پس عمر جلو رفت و سلام كرد. اما به او نيز پاسخى ندادند. عثمان نيز چنين كرد.
ولى پاسخى نشنيد.
آنگاه على(ع) پيش رفت و گفت: «سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما اى ساكنان غار كه به پروردگارتان ايمان آورديد و بر هدايتتان افزوده شد و دلهايتان استوار گشت. من فرستاده پيامبر خدا(ص) به سوى شمايم». پاسخ دادند: «پيامبر خدا(ص) و فرستادهاش خوش آمدند. سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو اى وصى رسول خدا».
امام على(ع) سؤال كرد: چگونه دانستيد كه من وصى پيامبر خدا(ص) هستم؟ پاسخ دادند: «در گوش ما خوانده شده است كه جز با پيامبران يا اوصياى آنان سخن نگوييم. اينك بگو حال رسول خدا(ص) چگونه است»؟ و سؤالهاى زيادى كردند. سپس گفتند: «به همراهانت بگو كه ما جز با انبيا يا اوصياى آنها سخن نمىگوييم». امام(ع) رو به آن سه نفر كرد و گفت: «شنيديد چه گفتند»؟ پاسخ دادند: «آرى». فرمود: «پس بر اين موضوع گواه باشيد». 1