37
بِمَا فِيكَ فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ خَرَجَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) وَ مَعَهُ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ وَ جَمَاعَةٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الاَنْصَارِ حَتَّى وَافَى الْبَقِيعَ وَ وَقَفَ عَلَى نَشَزٍ مِنَ الارْضِ فَلَمَّا طَلَعَتِ الشَّمْسُ قَالَ(ع) السَّلامُ عَلَيْكَ يَا خَلْقَ الله الْجَدِيدَ الْمُطِيعَ لَهُ فَسَمِعُوا دَوِيّاً مِنَ السَّمَاءِ وَ جَوَابَ قَائِلٍ يَقُولُ وَ عَلَيْكَ السَّلاَمُ. 1
از سليم بن قيس هلالى است كه گفت: از ابوذر جندب بن جنادة غفارى شنيدم كه گفت: ديدم سيد را (محمد مصطفى را) كه درود خدا بر او و آلش باد! به اميرمؤمنان، على(ع) فرمود: در شبى كه صبح كه شد، به بقيع برو و بر قطعهاى از زمين آن بايست، وقتى كه خورشيد طلوع كرد، به آن سلام كن، كه خداوند به آن امر كرده هر چه بگويى به تو جواب دهد. چون صبح شد، امير مؤمنان(ع) بيرون شد و ابوبكر و عمر و جماعتى از مهاجر و انصار هم با او بودند. وقتى كه به بقيع رسيد، بر قطعهاى از زمينش مكث نمود و چون كه خورشيد طلوع كرد على(ع) به خورشيد سلام داد و فرمود: سلام بر تو اى خلق جديد خدا كه خدا را اطاعت خالصانه مىكنى. پس همراهان نالهاى شنيدند و جواب گويندهاى را كه مىگفت: درود بر تو اى على...».
در روايات فراوان آمده است كه در ماجراى بازگشت جعفر بن ابىطالب از حبشه، پيامبر(ص) به على(ع) امر كرد: پارچهاى را كه جعفر آورده، بردارد و به بقيع ببرد و دعا كند و سپس آن را تقسيم نمايد. 2
در روايت ديگرى آمده است كه پيامبر(ص) مىخواست وصاياى رازگونهاى را به على(ع) بگويد. به انس بن مالك فرمود: برو و على را بياور، انس مىگويد: رفتم و على را خواستم به حضور پيامبر(ص) بيايد. على(ع) آمد. پيامبر(ص) به او فرمود:
انطلق معي، فجعلا يمشيان و أنا خلفهما، و إذا غمامة قد أظلّتهما نحو البقيع ليس على