96با توجه به تعريفى كه از اسلام بيان شد مىتوان گفت: رابطه اسلام با سياست مانند رابطه چهار با زوجيت است؛ همانگونه كه نمىتوان زوجبودن را از عدد چهار جدا كرد، سياست را نيز نمىتوان از دين جدا دانست. سياست در ذات و درون اسلام وجود دارد. با وجود اين، كسانى در طول تاريخ كوشيدهاند، اسلام را از سياست جدا كنند كه اين كار تحريف معنوى اسلام و بدعتى بزرگ به شمار مىآيد.
نقش بنىاميه در اين بدعتگذارى بسيار برجسته است؛ آنان شيفته رياست و حكومت بر مردم بودند و براى رسيدن به اين هدف از سياستهاى پيچيده و مكارانهاى پيروى مىكردند؛ هرگاه حس مىكردند از راه مقابله با اسلام و انكار وحى و اصل دين به حكومت مىرسند، اين كار را مىكردند و چنانچه دفاع ظاهرى از اسلام و شعار ديندارى آنان را به اين هدف مىرساند، خود را «جانشين رسول خدا(ص)»، «اميرمؤمنان» و «رهبر مسلمانان» به مردم معرفى مىكردند و گاهى براى حفظ سلطنت و حكومتشان از جدايى دين و سياست سخن مىگفتند.
معاويه نخستين كسى بود كه در جهان اسلام به جدايى دين از سياست انديشيد و آن را رواج داد. حاكمان بعد نيز كه با جامه آراسته به خلافت، يعنى جانشينى پيامبر اسلام(ص)، حكم مىراندند، به ديانت حقيقى تن نمىدادند. دليل واضح آن در حاشيه ماندن امامان شيعه از عرصههاى سياست و حكومت و شهادت يازده امام به دست حاكمان اموى و عباسى در طول بيش از دو قرن است. 1 البته پيش از معاويه و در