413تميمى گفت: «من عمرو عاص را خواهم كشت» و با يكديگر پيمان بستند و سوگند وفادارى خوردند و قرار گذاشتند آن كار را شب نوزدهم رمضان انجام دهند و از يكديگر جدا شدند. ابن ملجم نخست ميان قبيله كِنده آمد و سپس به كوفه آمد. ياران خود را ملاقات كرد و تصميم خود را از ايشان پوشيده داشت كه مبادا آشكار شود. در همان حال به ديدار مردى از ياران خود كه از قبيله تيمالرباب بود، رفت و پيش او با قطام كه او نيز از قبيله تيمالرباب بود، آشنا شد. اميرالمؤمنين على(ع) پدر و برادر قطام را در جنگ نهروان كشته بود. قطام از زنان بسيار زيباى روزگار خود بود و چون ابن ملجم او را ديد، شيفتهاش شد و سخت پاىبند به عشق او گرديد و از او خواستگارى و تقاضاى ازدواج كرد. قطام گفت: «چه چيزى كابين من مىكنى؟» ابن ملجم گفت: «هر چه مىخواهى بگو». گفت: «سه هزار درهم و كنيزى و غلامى، و كشتن علىبن ابىطالب(ع)». ابن ملجم گفت: «چيزهايى كه مىخواهى براى تو آماده خواهد بود. جز كشتن علىبن ابىطالب(ع) و اين كار چگونه براى من ممكن است؟» 1 شاعرى به نام ابن عياش مرادى در اين مورد چنين سروده است:
1. فَلَمْ أَرَ مَهْراً سَاقَهُ ذُو سَمَاحَةٍ