294جنگيدند. برخى از شخصيتهاى مشهور قرن اول در شعر، اين واقعيت تاريخى را مطرح كردهاند؛ از جمله آنها عبدالله بن عمر است كه وقتى معاويه او را به سوى خويش فراخواند و او نپذيرفت، در جوابش نامهاى نوشت و به اين واقعيتها اعتراف كرد.
و طَلحَةُ يَدعو و الزُّبَير و أمُّنا
و طلحه و زبير و مادرمان [عايشه امالمؤمنين] ما را خواندند و ما به او (عايشه) گفتيم هر چه ناگزيرى به ما بگو.
ولى از امور شبههناك بپرهيز كه شايد در اين مخاطرات سخت يكى از مهلكههاى نابودكننده كمين كرده باشد.
قيس بن ابىحازم مىگويد: سالى كه عثمان كشته شد به حج رفتم. هنگامى كه خبر قتل عثمان به عايشه رسيد، نزد او بودم. به محض شنيدن خبر، بار سفر به مدينه بربست. در راه مدينه شنيدم كه مىگفت: «خوشا به حال طلحه!» و چون از عثمان ياد مىكرد، مىگفت: «خدا او را از بين ببرد». تا وقتى خبر بيعت با على(ع) به او رسيد. در اين وقت گفت: «دلم مىخواست آسمان بر زمين فرود مىآمد». آنگاه دستور داد كاروانش را به سوى مكه بر گردانند. من با او برگشتم و ديدم كه در باز گشت با خود حرف مىزند، چنانكه پندارى با ديگرى سخن مىگويد. وى مىگفت: «عثمان بن عفان را به ناحق و مظلوم كشتند». به او گفتم: «اى امالمؤمنين! همين تازگى از تو شنيدم كه مىگفتى خدا او را از بين ببرد و قبلاً