288مىدانستيم و به سويت مىشتافتيم».
چون اين نامه به ابن عباس رسيد، خشمگين شد و گفت: «تا چند پسر هند مىخواهد عقل مرا بدزدد و تا كى من دندان بر جگر نهم و گفتنىهاى خود را نگويم؟!» پس به او نوشت: «اما بعد، [نامهات به من رسيد و آن را خواندم]، اينكه ياد كرده بودى [به نظر تو] ما در آزردن ياران عثمان شتاب داريم و از حكومت بنىاميه بيزاريم، به جان خودم سوگند كه تو خود، آنگاه كه عثمان به تو نياز داشت و از تو يارى خواست، او را واگذاشتى و راه خود در پيش گرفتى و كار را بدانجا كشاندى و پسرعمّت، وليد بن عقبه، برادر عثمان، در اين باره ميان من و تو گواه است. اما طلحه و زبير، نخست ايشان ضد [على] برخاستند و عرصه را بر او تنگ كردند و سپس درحالىكه بيعت او را شكستند و حكومت مىخواستند، دست به شورش زدند.
پس ما به سبب پيمانشكنى و جفاكارى با آن دو تن، و با تو نيز جنگيديم. اما اينكه گفتى از [نامداران] قريش جز شش تن نماندهاند [بايد بگويم رفتگان] چه نيك مردانى بودند و چه خوشنام بازماندگانى كه بهترين افرادشان ضد تو جنگيدند و آنانكه از يارى ما خوددارى كردهاند، هم آنانند كه تو را نيز واگذاشته (بىطرف مانده)اند.
اما اينكه، در مقام احتجاج، از مداراى ما با حكومت عَدى و تَيم نام بردى، ابوبكر و عمر از عثمان بهتر بودند؛ همان گونه كه عثمان نيز از تو بهتر بود و ما جز اين راهى نداريم كه چنان روزى بر سرت آريم كه گذشته را از يادت ببرد و بر آيندهاش بهراسى. اما اينكه گفتى اگر مردم با من بيعت مىكردند حكومت بر