152الف) هنگامى كه على(ع) به خلافت رسيد براى ولايات مختلف نامه نوشت؛ از جمله به معاويه نيز چندين نامه و پيغام فرستاد تا وى را به تسليم وادارد. معاويه از بيعت با ايشان سر باز زد و عَلَم مخالفت را بر افراشت. على(ع) و اصحابش همواره در صدد بودند براى رام ساختن معاويه و جلوگيرى از جنگ و خونريزى راهى بيابند. روزى، عَدِى بنِِ حاتم به حضرت گفت: «اى اميرمؤمنان مرا در ميان قوم خود مردى است بىهمتا كه (در فصاحت) مانند ندارد و او اينك آهنگ ديدار پسرعموى خويش، حابس بن سعد طايى را در شام دارد. اگر ما را رخصت دهى او با معاويه ديدار كند. شايد وى را [به برهان] شكست دهد». على(ع) به او گفت: «بسيار خوب، [از من] چنينش فرمان ده». و نام آن مرد خُفاف ابنِ عبدالله بود. وى نزد پسرعموى خود، حابس بن سعد در شام آمد و حابس خواجه و بزرگ قبيله طى بود. خُفاف به حابس باز گفت كه خود شاهد ماجراى عثمان در مدينه بوده و بعد با على(ع) رهسپار كوفه شده است.
خُفاف بن عبدالله در شام نزد معاويه آمد و از اتفاقات مدينه خبر داد. معاويه از شنيدن گفتههاى او سخت نگران شد. حابس گفت: «اى امير، من از او شعرى شنيدم كه نظرم را درباره ماجراى عثمان دگرگون كرد و على(ع) در ديدهام بسى بزرگ شد». معاويه گفت: «اى خُفاف آن را برايم بخوان». او شعر خود را چنين خواند:
1. قُلْتُ وَ اللَّيْلُ سَاقِطُ الْأَكْنَافِ