239بفرماييد. مهماندار بهجاى او در جوابم گفت: «منتظر ويلچر هستند». خجالت كشيدم، اما او لبخند زد. اينها قهرمانان كشورم ايران هستند؛ هرچند بىدست، بدون پا، بدون چشم. اينها قبلاً نيمى از خود را براى خدا فرستادهاند و اكنون نيمه ديگر، جسم خسته و رنج كشيدهشان به ميهمانى خدا آمده. مهربان بود و صميمى. زنى با لهجه گرم جنوب، چشم دوخته بود به آمدن همراهش. نگران بود. مىگفت از ديروز آمديم تهران براى پرواز امروز. سفر براى مرد ما سخته. از ديشب تب و لرز گرفت. بايد مايعات مىخورد، اما نخورد. در سفر رعايت حال ما را مىكند تا براى بردنش به زحمت نيفتيم. تا صبح در تب سوخت. خواستم چيزى بپرسم كه همراهش آمد. بر ويلچر نشسته بود. در دل گفتم: «پس مرد تو، اين جوانمرد است!». نجيبترند از هر كسى كه تا به حال ديدهام. اين زنها فرشته نيستند، اما وقتى فرشتگى مىكنند، چه تماشايى مىشوند. در اين كاروان، در كنار هر مردى يك فرشته ايستاده است. پرسيدم: «باسختىها چه مىكنى؟» خنديد و گفت: «كدام سختى؟» من هم خنديدم، [اما] به خود. رسيديم مدينه. از دور گلدستههاى حرم كه نمايان شد، كسى با اشتياق گفت: «سرتون را برگردونيد به سمت راست. حرم پيامبر(ص) را مىبينيد». پشت سرم مردى با حسرت گفت: «من چه جورى سرمو بچرخونم؟ برگشتم. جانبازى قطع نخاعى بود.
اين متن خواندنى، فرازهايى از دلنوشته زهرا اشرفى است كه باعنوان «مردان سرزمين من» در زائر امروز منتشر شده است.