126الاعتزال و هذا امر لا دخل له في الرواية». 1
همچنين حافظ غمارى از «خالدبنسلمه» كه از دشمنان حضرت امير(ع) بود 2، «شيبانبنفروخ» 3، «ثوربنيزيد» 4و «يحيىبنبسطام» 5كه از دعوتكنندگان به انديشه قدريه بودند، «بردبنسنان» 6كه از مبلغان معتزله بود، «حبة العرنى» 7كه از دعوتكنندگان به تشيع بود و «علىبنجعد» 8كه از سران جهميه بود، نام مىبرد. او با اشاره به اين قاعده، تصريح كرده است كه اين راويان، گرايشات مذهبى داشتهاند، ولى همه اينها از كسانى بودهاند كه تصريح به صداقت و عدالت ايشان شده و همين مطلب در پذيرش اخبار ايشان، كافى است. وى همچنين نوشته است:
روشن است كه رد حديث، از اين نظر است كه خود آن خبر، كذب است و نه بهسبب ديگرى؛ چنانكه قبول هر حديثى هم بهعلت صدق آن حديث است، نه چيز ديگرى. پس اگر يك سنىمذهب، حديث كذب بگويد، مردود است و عدالت و سنىبودن او، كذب وى را به صدق تبديل نمىكند؛ چنانكه اگر دروغگوى بدعتگذارى، حديث صحيح و درستى را نقل كند، حديثش پذيرفته مىشود و دروغگويى و بدعت وى، صدق او را به كذب تبديل نمىكند و ازنظر عقل، غير از اين محال است؛ جز اينكه غالباً رسيدن به حقيقت كذب و صدق، ممكن نيست و ازاينرو در هر دو مورد، فلن كفايت مىكند. اما اعتقاد راوى به