72سورچى گرفته، به سمت درّه كه در كنار جاده است حركت كردند. هرقدر كه سورچى اهتمام نمود، نتوانست نگهدارى نمايد. بالاخره ملازم ما خود را از جلوى كالسكه به زير انداخته، رفت از پايين، جلوى اسبها را نگه داشت.
غرض، آمديم از قريه صحنه هم گذشتيم، وارد به قريه قلعه حسن خان شديم و اين قريه كوچكى است؛ تقريباً پانزده خانوار است و آب زيادى دارد و كردنشين است و اين آب از رود بزرگى جدا مىشود كه آن رود منبعش از كوههاى صحنه و اطراف او مىباشد.
[بيستون شيرين و فرهاد]
[آواز تيشه امشب از بيستون نيامد
گويا به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد]
بعد از صرف چايى و ناهار حركت كرديم؛ آمديم همه جا إلى قريه بيستون 1 و امروز هشت فرسنگ پيمودهايم و كوهى است از كوههاى سمت راست جدا شده و آمده إلى جاده شوسه و تقريباً اين كوه نصفه است و نصف ديگر را گويا بريدهاند و تمام سنگ است و مشهور به كوه بيستون است و فرهاد معروف، قبل از آمدن اسلام به ايران، يك تكه كوچكى از اين كوه را حجّارى كرده و چند عكس از سنگ برآورده و در تحت آن عكسها، صفحهاى هم حجّارى نمودهاند، ولى اين حجّارى را فرهاد ننموده. از بعضى كلمات او كه خيلى به صعوبت خوانده مىشود، ولى مطلب او معلوم نيست و از قرار تقرير يكى از مسافرين طهرانى كه همراه ماست، گويا وقفنامه همين قريه است كه از براى سراى شاه عباس مرحوم كه در اين قريه بنا كرده است، وقف شده است؛ الخبر يحتمل الصدق والكذب.