110همراه زنان و بچهها از شام به مدينه آمد، فتنهاى بين عمرو بن سعيد اشدق، والى مدينه، و آن بانو پيش آمد. لذا نامهاى [به يزيد] نوشت؛ سپس ايشان و هر كدام از زنان بنىهاشم را كه قصد سفر و همراهى با ايشان داشت، به مصر فرستاد. آن بانو در اواخر ماه ذى الحجه وارد مصر شد.
روايت سوم
پدرم به نقل از پدرش و ايشان هم از محمد بن عبدالله بن جعفر بن محمد صادق از قول پدرش از حسن بن الحسن روايت مىكند: هنگامى كه عمهام زينب، از مدينه خارج شد، از ميان زنان بنىهاشم، فاطمه، دختر عمويم حسين و خواهرش سكينه، همراه او از آن شهر خارج شدند.
روايت چهارم
پدرم مىگويد: با اسناد مرفوع از على بن محمد بن عبدالله روايت شده است: هنگامى كه در سال 145ه.ق وارد مصر شدم، از عسامه معافرى شنيدم كه مىگفت: عبدالملك بن سعيد انصارى از قول وهب بن سعيد اوسى و او هم به نقل از عبدالله بن عبدالرحمن انصارى روايت نمود: زينب، دختر على(ع) را پس از چند روز از ورودش به مصر ديدم، در حالى كه صورتش همچون نيمه ماه بود. به خدا قسم تا آن زمان، هيچگاه همانند آن بانو را نديده بودم.
روايت پنجم
و با سند مرفوع از رقيه، بنت عقبة بن نافع الفهرى روايت شده است: من در بين استقبالكنندگان زينب(عليها السلام)، بنت على بودم، هنگامى كه آن بانو پس از مصيبت [كربلا] به مصر آمد. مسلمة بن مخلد و عبدالله بن حارث و ابوعميرۀ مزنى به سوى ايشان رفتند. مسلمه به ايشان تسليت گفت و گريه كرد. آن بانو و جمع حاضر نيز همه گريه كردند؛ سپس بانو زينب فرمود: «اين است همان وعده