74عباسى از هارون تا متوكل) سخن از يحيى بن عبدالله بن حسن علوى به ميان آمد. عمر از مسرور، خادم هارون، نقل كرد: يحيى را هنگامى نزد هارون آوردند كه عبدالله بن مصعب زبيرى در رافقه نزد هارون بود.
زبيرى گفت: «اى هارون! اين شخص و برادرانش شهر ما را تباه و فاسد كردهاند». يحيى گفت: «شما چه كسانى هستيد كه ما شهر شما را فاسد كردهايم»؟ سخن ميانشان بالا گرفت تا اينكه يحيى شعرى كه زبيرى در مدح محمد بن عبدالله حسنى (يكى از دشمنان مهم بنىعباس) گفته بود، براى هارون خواند. در اين هنگام رنگ زبيرى تغيير كرد و چهرهاش سياه شد و انتساب اين اشعار به خودش را به شدت انكار كرد.
يحيى گفت: «اى اميرمؤمنان! اگر راست مىگويد، بايد آنچنان كه من سوگند مىخورم، قسم ياد كند». پس به او گفت: «بگو خداوندا، اگر من اين دو قصيده را سروده باشم، مرا از حول و قوه خود خارج كرده و به حول و قوه خودم واگذار».
زبيرى گفت: «اين چه سوگندى است؟ من به خدايى كه جز او خدايى نيست، سوگند مىخورم و او را به چيزى كه نمىدانم چيست قسم مىدهم».
اما هارون او را فرمان داد كه همانطور كه يحيى گفته، قسم