76هنگامى كه ابراهيم مقاومت سرسختانه او را ديد، به نيروهايش گفت ... و خود به نبرد پرداخت و به هر كس ضربه مىزد، از پاى در مىآمد و نيروىهاى دشمن چون گوسفندان از مقابل او مىگريختند تا اين كه عمير به هزيمت نهاد. 1
ابراهيم به سوى عبيدالله بن زياد رفت و او را كشت و گفت مردى را كشتم كه از او بوى عطر به مشام مىرسيد. وقتى او را جستوجو كردند، دريافتند ابن زياد است. ابراهيم دستور داد سرش را از بدنش جدا كردند و جسدش را سوزاند. 2
خود ابراهيم داستان كشتن ابن زياد را چنين نقل مىكند:
در گرماگرم نبرد آن روز، ناگهان ديدم مردى سرخگونه با هيبتى خاص، لشكر را مىشكافت و به طرف نيروهاى ما مىآمد و هر مبارزى را كه مقابل او قرار مىگرفت، از پاى درمى آورد. وقتى نزديك من آمد، به او امان ندادم و با يك ضربه، كمرش را دو نيم كردم به طورى كه دستانش به طرف مشرق و پاهايش به طرف مغرب افتاد. سپس مردى آمد و كفشهاى او را درآورد. احتمال دادم كه مقتول، ابن زياد باشد. اما براى اينكه مطمئن شوم، افراد را مأمور كردم تا جسدش را بررسى كنند و گفتند: «او، ابن زياد است».
پس از آن، ابراهيم دستور داد تا سر از بدنش جدا كنند. غلام ابن زياد به نام «مهران» آمد و او را شناسايى كرد و او نيز