128خود را احضار كرد. شريح بر مصقله، حد را جارى كرد و مصقله سوگند خورد كه در جايى كه مغيره باشد، سكونت اختيار نكند. هنوز وارد كوفه نشده بود كه مغيره از دنيا رفت. در نتيجه، وارد آنجا شد. قوم مصقله او را ديدند و بر او سلام دادند. هنوز سلام و احوالپرسى او تمام نشده بود كه درباره مقابر ثقيف از اقوامش سؤال كرد. او را بهسمت گورستانهاى ثقيف، راهنمايى كردند. گروهى از خدمتكاران مصقله، شروع به برداشتن سنگ كردند. مصقله به آنان گفت: «اينها چيست؟» آنان در پاسخ او گفتند: «ما گمان مىكرديم كه تو مىخواهى قبر مغيره را سنگسار كنى». مصقله به آنان گفت: آنچه را در دستانتان است بيندازيد». سپس جلو آمد تا اينكه مقابل قبر مغيره ايستاد. 1
دكتر محمدجواد طريحى نظر من را به روايتى جلب كرد. ما به بررسى اين روايت پرداختهايم كه هنگام ذكر شرح حال شيخ مهدى حجار (متوفاى 1358ه .ق/ 1939م) به شكل زير آمده است:
پدر او داوود، كاسبى بود كه سنگهاى قديمى را براى ساختمانسازى مىفروخت. او اين سنگها را از آثار تاريخى شهر كوفه كه نزديك مسجد سهيل، مسجد كوفه و اطراف آن دو مسجد است، مىآورد. داوود روزى به ما گفت: دنبال يك سنگ قديمى مدفون در زمين مىگشتم. نزديك راه قديمى منتهى به كوفه بهسمت ثويه، به فاصله يكصد قدم از قبر دانشمند بزرگوار، كميل بن زياد(رحمه الله)، مكانى را يافتم كه در آن يك سنگ و يك تخت سنگ بزرگ وجود داشت كه با خط كوفى روى آن مطالبى نوشته شده بود. آن را كندم و نگهدارى نمودم.