82 مىآمد و [پس از زيارت قبر او] مىگفت: «بار خدايا! از آن خلعت كه با يزيد را دادهاى، ابوالحسن را بويى ده». 1
حكايت
نقل است كه عارف بزرگ، حسامالدين چَلَبى، هرروز تربت پدر مولوى، يعنى «بهاءالدين ولد» و نيز تربت شيخ صلاحالدين، از اولياى الهى، را زيارت مىكرد. يك روز كه به عادت هميشگى به زيارت بهاءالدين ولد آمده بود، پس از فارغ شدن از ذكر، عزم رفتن كرد و هنگام بيرون آمدن، نگاهى به تربت كرد و ناگهان نعرهاى بزد و گفت: «نه، نه، او را مورد عفو خود قرار دهيد»، پس از آن، لحظهاى تبسم كرد و روانه شد. ياران و شاگردان او دليل حالت را از او پرسيدند. گفت: فرشتگان را ديدم كه از عالم غيب فرود آمدند و روح شخص گنه كارى را با غل و زنجير با خود مىبردند و آن شخص، چون مرا ديد، فرياد كرد و استغاثه نمود. دلم به حال او سوخت و از حضرت «بهاءالدين ولد» اذن گرفته، از او شفاعت كردم و آنها نيز شفاعت مرا قبول كرده او را رها نمودند و اين از كرامتها و بركتهاى مزار جناب «بهاءالدين ولد» مىباشد. 2
حكايت
علاءالدوله سمنانى از فيضى كه از سوى عارف بزرگ «معروف كرخى»، در اثر زيارت تربت او به وى رسيد، اينگونه ياد مىكند:
روزى در بغداد، اين حقير با يكى از ياران خود بهسبب ترك ادبى از آداب طريقت، با خشونت رفتار كردم. اتفاق افتاد كه بههمراه شيخ و استاد خود، بر تربت «معروف»، قدس الله روحه، گذر كردم. شيخ در پيش ايستاده بود و به دعا مشغول شده بود و اين بيچاره سرگرم مراقبه بود. در همين هنگام، از روح