149
بلال
ابنحجر مكى مىنويسد:
براساس سندى درست و نيكو نقل شده است كه بلال، از شام به مدينه براى زيارت قبر رسول خدا (ص) سفر كرد و در روايتى آمده است كه اين سفر او به خاطر خوابى بود كه او حضرت رسول (ص) را ديده بود كه آن حضرت در آن خواب به بلال فرمود: «اى بلال! اين جفا چيست كه بر من روا مىدارى؟ آيا وقت آن نرسيده است كه مرا زيارت كنى»؟ بلال ترسان و غمگين بيدار شد؛ بر مركبش سوار گرديد و از شام به مدينه آمد. چون به مرقد مطهر پيامبر (ص) رسيد صورتش را بر قبر مىماليد و مىگريست و درد دل مىكرد و اين عمل بلال در زمان خلافت عمر بنخطاب و در زمان صحابه بوده است و كسى از آنها متعرض اين كار بلال نشده و بر او اعتراض نكرد. آنگاه [امام] حسن و [امام] حسين عليهما السلام ، اشتياق پيدا نمودند كه اذان بلال را بشنوند. بلال، اين درخواست را اجابت كرد و در همان مكانى كه بر بام مسجد [النبى] اذان مىگفت، اذان گفت و هيچگاه مردم به اندازه آن روز، با شنيدن اذان بلال گريه نكردند و روايت شده است كه او هرگز پس از رسول خدا (ص) اذان نگفت، مگر همين يكبار و آن هم بنا به درخواست صحابه بوده است و بلال، آن روز به خاطر شدت گريه و دگرگونى حال، نتوانست اذانش را بهاتمام برساند. 1
محمد بنحنفيه
درباره «محمد بنحنفيه» آمده است كه وى بالاى قبر امام حسن بنعلى عليهما السلام ، مىايستاد و در حالى كه از شدت ناراحتى، بغض گلوگيرش مىشد مىگفت: