147 پس بگفتى: «بهخدا كه ميان ايشان و ميان جواب، حايل (پرده) وجود دارد و چنان است كه من مثل ايشان شدم». پس به نماز مشغول شدى تا دميدن صبح. 1
عايشه
غزالى مىنويسد: «ابنابىمُلَيكه» گفت:
عايشه روزى از گورستانى بيامد. گفتم: «اى امالمؤمنين! از كجا آمدى»؟ گفت: «از گورستان برادرم عبدالرحمان». گفتم: «مگر نه اين است كه پيغمبر (ص) از آن نهى كرده است»؟ گفت: «آرى، نهى كرده بود، اما بعد اجازه فرمود». 2
عمر بنخطاب
ابنحجر مكى مىنويسد:
آنگاه كه «عمربنخطاب» [پس از فتح بيتالمقدس]، با اهالى آن، مصالحه كرد، «كعب الاحبار» پيش او آمد و اسلام آورد و عمر از اين امر شادمان شد. آنگاه به او گفت: «آيا مايل هستى همراه من به مدينه بيايى و قبر نبى (ص) را زيارت كنى و از زيارت او بهره ببرى»؟ كعب الاحبار گفت: «بله». 3
عثمان بنعفان
غزالى مىنويسد: «عثمان بنعفان»، چون بر گورى مىايستاد مىگريست، تا محاسن او تر مىشد. پس او را از اين امر پرسيدند و گفتند: «بهشت و دوزخ را ياد مىكنى و نمىگريى، اما چون بر گورى مىايستى مىگريى»؟ گفت: «از پيغامبر (ص) شنيدم كه گفت: