294سوى مدينه حركت كرد. كنار قبر رسول خدا رفت و گريه آغاز كرد. حسن و حسين(عليهما السلام) وارد شدند و آنان را در آغوش كشيد و بوسيد. آن دو به بلال گفتند: «مشتاقيم اذانى را كه سحرگاهان براى رسول خدا در مسجد سر مىدادى، بشنويم». بلال بر بام مسجد رفت و در جايگاهى كه همواره مىايستاد، قرار گرفت. هنگامى كه گفت: «الله اكبر»، مدينه به خود لرزيد. آنگاه كه گفت: «اشهد ان لا اله الا الله»، لرزش مدينه بيشتر شد. زمانى كه گفت «اشهد ان محمداً رسول الله» [مدينه چنان به خود لرزيد] كه دختران جوان پردهنشين از جايگاه خويش برون آمدند و گفتند: «آيا رسول خدا زنده شده است»؟ پس از رحلت رسول خدا، هيچ روزى اشكبارتر از آن روز براى مدينه ديده نشد. 1
ابنعساكر روايت ديگرى را از «اسماعيل بن يعقوب تيمى» نقل مىكند كه مىگويد:
محمدبن منكدر با ياران خود جلسه داشت. او ناگهان برمىخاست و نزد قبر رسول خدا مىرفت وگونه خود را بر قبر مباركش مىنهاد و بازمىگشت. او را در اينباره نكوهش مىكردند.وى در پاسخ مىگفت: «هرگاه مشكلى برايم رخ مىدهد، به قبر پيامبر(ص) استغاثه مىكنم». او سحرگاهان به نقطهاى از مسجدالنبى مىآمد و صورت بر خاك مىنهاد و در آنجا مىخوابيد. دليل اين كار را كه از او جويا شدند، گفت: «رسول خدا را در اين نقطه