388 آنان را به آنجا مىكشاند. بايد از اين فرصت براى شناختن يكديگر استفاده كنيم. آيا سزاوار نيست براى چنين فكر و اجتماعى جشن بگيريم؛ خدا را ياد كنيم و چنين روزى را عيد بناميم؟ بهراستى براى انسان عيدى، مهمتر ازاينروز نيست؛ زيرا فطرت انسانى همراه با شناخت در اجتماع ظاهر مىشود و بر همه شئون حيات انسانى اثر مىگذارد». 1
«اگر انسان به حال خود رها شود، مانند بچهاى است كه تا چشمش به اسباببازىهاى رنگارنگ مىافتد و ذائقهاش با خوردنىهاى ترش و شيرين آشنا مىشود، خود را مىبازد، هرچه دارد زمين مىگذارد و با حرص و ولعى فراوان به سمت آن اسباببازىها و خوردنىها مىدود. انسان با ديدن كالاهاى خوش آب و رنگ دنيا و كاميابى موقت از شهوات، آنچنان از خود بىخود مىشود كه موقعيت انسانى خود را از ياد مىبرد و از كمالات عالى، كه بايد در عالم ويژه انسانى به دست آورد، بهطور كامل غافل مىشود.
آرى تا انسان خود را در ميان كالاهاى پرزرق و برق دنيا مىبيند و به خانههاى پرنقش و نگار، فرشهاى عالى، پردههاى زيبا، غذاهاى رنگارنگ و دلربايىهاى اهل و عيال و خويشان و دوستان مشغول است، نمىتواند به اين سادگى با خدا خلوت كند و با آن «محبوب اصلى» راز و نياز كند؛ مجلس معارفهاى بين خود و خدا تشكيل دهد و بر درجه معرفت و محبتش نسبت به خدا بيفزايد؛ در نتيجه نمىتواند كمال حقيقى و سعادت انسانى خود را به دست آورد.
ازاينرو خداوند مهربان براى نجات دادن انسان از گرداب هولناك «حبّ دنيا» و رهانيدن او از لجنزار شهوات و هواى نفس - به قيد وجوب و الزام - او را از خانه و كاشانهاش بيرون مىآورد و از تمام تجملات دنيايى، حتى لباس، كفش و كلاهش جدا مىسازد و در سرزمينى دور افتاده، از تمام ظواهر فريبنده مادى، جدايش مىكند؛ در