332«طىالارض» است. در يكى از سالها به اصفهان آمد و من به ديدن او رفتم و از طىالارض او سؤال كردم و گفتم علت اين شهرت چيست؟ گفت: در يكى از سالها كه با حجاج به مكه مىرفتيم و به هفت منزلى [يا نُه منزلى] مكه رسيديم، من از قافله عقب افتادم. هم قافله را از دست دادم و هم راه را گم كردم و عطش بر من غلبه پيدا كرد و متحير و سرگردان مانده بودم؛ بهطورى كه از حيات خويش مأيوس شدم. با آن حال اضطرار صدا زدم: «يا اباصالح يا اباصالح ارشدونا الى الطريق يرحمكم الله». از دور شبحى را ديدم. چون جلو آمد، ديدم جوانى است خوشسيما و گندمگون، داراى لباس تميز و در شكل بزرگان بر شترى سوار است. به او سلام دادم. جواب سلام من را داد و فرمود: «تشنهاى؟» عرض كردم: «بلى» ظرف آبى را كه با ايشان بود، به من داد. نوشيدم و سيراب شدم. فرمود: «مىخواهى به قافله ملحق شوى؟» عرض كردم: «بلى». من را پشت مركب خود نشاند و بهسوى مكه حركت كرد و در اندك زمانى به مكه رسيديم و به من فرمود: «با اينجا آشنا هستى؟» عرض كردم: «آرى، اينجا ابطح است». فرمود: «پياد شو». پياده شدم و خودش برگشت و غايب شد. فهميدم كه مولايم حضرت قائم بود و تأسف خوردم كه چرا نشناختم و قافله پس از هفت روز به مكه رسيد و افراد قافله از حيات من مأيوس شده بودند و چون مرا در مكه ديدند، شهرت پيدا كرد كه طىالارض دارم. 1
شعرا اين كنيه را در اشعار خود زياد مىآورند و ما نيز در پايان اين بحث با چند بيت شعر به حضرت بقيةاللهمتوسل مىشويم و در تاريكىهاى دنيا از او ارشاد مىطلبيم و ايشان را با كنيه اباصالح صدا مىزنيم. اميد است كه مشمول عنايات ايشان قرار گيريم.
اباصالح دلم سامان ندارد