118چشمش به من افتاد گفت: «آقا مژده بده». گفتم: «چه خبر است؟» من گمان كردم خواهرم يا برادرم از همدان آمدهاند.
گفت: «بشارت، مادرم را شفا دادند». گفتم: «كى شفا داد؟» گفت: «مادرم چهار ساعت بعد از نيمهشب با صداى بلند ما را بيدار كرد». چون براى مراقبت مريض، دختر و برادرش (حاج مهدى) و خواهرزادهاش (مهندس غفارى) كه اين دو نفر اخيراً از تهران آمده بودند تا همسرم را براى معالجه به تهران ببرند. ناگهان همسرم فرياد مىزند: «برخيزيد آقا را بدرقه كنيد. برخيزيد آقا را بدرقه كنيد». مىبيند كه تا اينها از خواب برخيزند، آقا رفته است، خودش كه چهار روز بود نمىتوانست حركت كند، از جاى برمىخيزد و دنبال آقا تا دم در حياط مىرود.
دخترش كه مراقب حال مادر بود، بر اثر سروصداى مادر، بيدار مىشود و دنبال مادر تا دم در حياط مىرود تا ببيند كه مادرش كجا مىرود. دم در حياط مريض به خود مىآيد، ولى نمىتواند باور كند كه خودش تا اينجا آمده است. از دخترش زهرا مىپرسد كه زهرا من خواب مىبينم يا بيدارم؟
دخترش پاسخ مىدهد كه مادرجان تو را شفا دادند. آقا كجا بود كه مىگفتى آقا را بدرقه كنيد. ما كسى را نديديم. مادر مىگويد آقاى بزرگوارى در لباس اهل علم، سيد عالىقدرى كه نه جوان بود و نه پير، به بالين من آمد گفت: «برخيزيد. خدا تو را شفا داد». گفتم: «نمىتوانم برخيزم». با لحنى تندتر فرمود: «شفا يافتى برخيز». من از مهابت آن بزرگوار برخاستم. فرمود: «تو شفا يافتى ديگر دوا نخور و گريه هم مكن». چون خواست از اتاق بيرون رود، من شما را بيدار كردم تا ايشان را بدرقه كنيد. ولى ديدم شما دير جنبيديد. خودم از جا برخاستم و دنبال آقا رفتم.
بحمدالله تعالى پس از اين توجه و عنايت، حال مريض فوراً بهبود يافت و چشم راستش كه بر اثر سكته غبار آورده بود، برطرف شد. پس از چهار روز كه ميل به غذا نداشت، تقاضاى غذا كرد. ليوان شيرى به او دادند و بر اثر فرمان آن حضرت كه فرمود گريه مكن، غم و اندوه از دلش برطرف شد. ضمناً همسرم از پنج سال قبل رماتيسم داشت