423گفتم: اشهد ان لا اله الاّ الله و اشهد انّ محمداً رسول الله.
گفت: رها شدى، رها شدى. اكنون به هرجايى كه خواهى توانى رفت.
محاوره كردن با هاتف غيبى، دو فايده بزرگ از براى من بخشود، يكى اينكه مسلمان شدم، ديگر آنكه از دست مرگ و هلاكت گريبان خويش را رهايى دادم، از نهايت فرح و انبساطى كه داشتم لرزه و تزلزل بر وجود و اندامم مستولى گشت،حيرت و عجبم دوام در ازدياد مىنمود، حدقههاى چشمم از سرشك مملو شد. هنگامىكه اراده كردم عقب كار خويش بروم اينچنين ندايى شنيدم: بهجانور پسر گرگ سوار شو و به موقعىكه مسكن ابوعامر است برو.
من نيز به جانورى كه در نزد من حاضر بود سوار شدم، به ذروه كوه بزرگى كه معبر من بود صعود كرده و پس از زمانى به آن طرف كوه هبوط و نزول نمودم، در اين مقام يك سواره مرا استقبال كرده و گفت: حركت مكن و سلاح خود را تسليم نما.
اين تكليف دَهشَتآميز سوار به وجود من كه بالذات از رعشه و اضطراب متزلزل بود، آنچنان مؤثر افتاد كه خيال كردم زندگانى و حياتم محو و ناپديد شد، ناچار سلاح خود را تقديم و تسليم سوار نمودم.
سوار گفت: تو چه هستى؟ گفتم من مسلمانم. سوار گفت: السلامعليك. گفتم و عليكالسلام. خداىتعالى تو را در ظل حمايت و مرحمت ابوعامر مستظل سازد. سوار گفت: ابوعامر منم.
گفتم: نشناختم، مرا عفو خواهيد فرمود.
سوار گفت: حذرى نخواهيد داشت، مژده مىدهم تو را كه براى اهل ايمان در اين مكان خوف و هراسى نخواهد بود.
گفتم: اين اخطار و يادآورى شما مرا محظوظ و مسرور ساخت.
گفت: در ذروه كوه راكب و سوار بودى چهشد كه اكنون پياده ماندى مركوب تو كجاست؟ مكالمه چون بدينجا رسيد، من به خويش آمده، ماجرا را كماينبغى گفته و