385جماعت ادا كن.
پس از اتمام نماز، حضرت پيغمبر مرا به نزد خود دعوت فرموده، وقعهاى را كه در ميان دره بر من واقع شده بود حكايت فرمود و فرمودند كه شتر مفقود تو موافق وعده هاتف سالفالذكر به خانه تو آورده شده است. شعرى كه خزيم بن فاتك از هاتف شنيده بود اين است:
تعوّذَنْ بالله ذي الجلال
وَ وَحِّد اللهَ وَلا تُبال
ما هوّل الجنَّ من الاَهوال
اى خزيم نه به جنى كه صاحب اين مكان است بلكه به خداى متعال التجا كن، حضرت خداى تقدس و تعالى را توحيد كرده و تفكر منما از چيزى كه جن تو را به واسطه آن مىترساند، مطمئن باش و به هيچ وجه خيال منما.
چون خزيم بن فاتك اين شعر را شنيد متحير شده گفت: «الامان اى هاتف خداى تو را رحمت كناد، هرچه مىخواهى بگويى براى من آشكار گوى». اين جن كه خود را براى خزيمه آشكار نساخت به اين شعر خزيمه را جواب گفت:
هذا رسول الله ذوالخيرات
يدعوا الى الجنة والنّجات
يأمر بالصّوم وبالصّلوة
اين صاحب خيرات رسولالله است كه دعوت مىنمايد بهسوى جنت و نجات و امر مىنمايد به روزه و نماز.
سلمة بن زيد نيز از كسانى است كه به دعوت جنيان قبول اسلام نمودهاند، جناب سلمه از بطنى است كه منتهى به قبيله خشعم مىشود و گويد كه افراد قبيله ما حرمت هيچ چيز را اعتقاد نمىكردند، روزى صنمى را كه معبود اتخاذ كرده بودند سجده نموده و اجراى آيين مىكردند، ناگاه از هاتف مقالهشنيدند كه مفاد او اين بود: اى انسانهايى كه صاحب وجود هستيد، چرا به خيالهاى رؤيا نگاه مىكنيد؟ سبب چيست كسانى را كه حكمت را به بتان اسناد مىكنند گوش داريد؟ اين پيغمبر سيد انسانها است،