384جناب تميم گويد:
پس از استماع اين مقالات از آنجا برخاستم و به كليسايى كه دير ايوب گفته مىشد رفته، ما وقع را به راهب دير مزبور حكايت نمودم، راهب در جواب گفت: بلى حضرت خير انبيا از حرم ظهور كرده و به حرم هجرت خواهد نمود. به محض استماع اين قول راهب به مكه معظمه عزيمت كرده و حضرت رسول را ديده و به دايره منجيه اسلاميت داخل شدم.
خزيم بن فاتك بن الاخرم نيز به دلالت يكى از اجنه مسلمان شده است، روايت مىكنند كه وقعه آتيه را خود خزيم بن فاتك حكايت نموده است، جناب خزيم كه يكى از اصحاب حضرت رسالت است گفته است كه روزى بهواسطه جستجوى شترى كه گم كرده بودم به محل مخوفى رسيدم و چون خسته شده بودم پاى حيوانى را كه سوار آن بودم بسته، خود به خود گفتم كه به بزرگ و شيخ اين محل التجا مىكنم.
پس از آن تكيه به ناقه خود نمودم هنوز خوابم نبرده بود كه از هاتف آتىالذكر بعد را شنيدم. گفتم: «اى هاتف تو كى هستى؟» گفت: «من مالك بن مالكم. اگر بخواهى مسلمان گردى من تو را تا زمانىكه به نزد عيال خويش معاودت كنى از جستجوى ناقه خود مستريح 1 و مستغنى مىسازم». يعنى من او را به خانه تو مىرسانم، من هم چون اين جواب را شنيدم بدون تأخير به مدينه منوره آمدم، چون به شهر شهير مدينه رسيدم روز جمعه بود و به اين واسطه بدون اينكه به محلى بروم به مسجد حضرت رسالتمآب رفتم.
در وصول من به مسجد حضرت ختمىمآب خطبه مىخواندند تا زمان اتمام خطبه شريفه در طرف بيرون مسجد شريف توقف كردم، در اين حين ابوذر غفارى آمده و به من گفت كهاى خزيم سلام تو به سمع شريف محمدى رسيد، محض اينكه سلام مسرتانجام ختمى مرتبت را به تو رسانم مرا فرستادند، داخل مسجد شو و نماز را با