339
حكايت
از لهيب بن مالك روايت است كه جناب لهيب گفته است از كهنه بسيار با علم قبيله ما بهنام خطر بن مالك، كاهنى بود كه سيصد و هشتاد و بنا بهروايت تاريخ خميس يكصدو هشتاد سال داشت، روزى بر سر او جمع شديم و گفتيم: «اى خطر از علم نجوم چيزى بر ما خبر كرده كه بهمقتضاى او عمل نمايى؟» خطر گفت: «اگر فردا صبح نزد من بياييد، شما را از بعض چيزهاى خير و شر خبر مىدهم».
فرداى آن روز علىالصّباح باز جمع شده و به خانه او رفتيم، خطر بن مالك را ايندفعه در يك حالتى ديديم كه بر سر پا ايستاده و مستقيم مانده است و در كمال حيرت و دهشت چشمهاى خود را باز نموده مانند اشخاص محتضر به آسمان دوخته بود.
چون ديديم كه خطر مژگانهاى خود را نيز حركت نمىدهد گمان كرديم كه خطر وفات كرده است و براى فهميدن اين امر چند دفعه يا خطر يا خطر گفتيم.
مدتى جواب نداد، بالاخره اشاره نمود كه او را از دو طرف او بگيريد، موافق حكم او، او را از دوبازوى او گرفتيم. پس از مرور زمانى مانند طيرى كه از هوا به زمين نازل شود، كوكب بزرگى سقوط كرد، خطر آنوقت به آواز بلند صيحه زده و غضوبانه گفت:
او را وجع 1 عظيم مستولى شد، تأثير او امتداد كرد، عذابش مزداد شد، شهاب او را