208ديگر برادرزاده او سيويل بن ناحور و دخترعمّ او ساره بنت هاران، نبوت او را تصديق كردند و به وجود واجبالوجود اعتراف نمودند. رفتهرفته كسانىكه مستعد قبول هدايت و ايمان بودند اذعان كرده و بعد از آن ساير مسعودين نيز يكيك وحدت وجود حق را اقرار و تصديق كردند. از اينرو تابعين حضرت خليل روى به ازدياد نهاد، صناديد نمارده از كثرت مسلمانان بىراحت و حضور شده و درصدد چارهجويى بودند كه آن وجود مبارك را از سواد بابل خارج و زايل كنند.
چون در اينخصوص تشكيل جمعيت مىنمودند و رفتهرفته توسيع دايره شقاوت و مكنت مىكردند، روزى نمرود حضرت خليل را نزد خود خواسته گفت: يا ابراهيم ديگر اقامت تو در اينجا مناسبتى نخواهد داشت و بلكه در حق تو مايه مخاطره خواهد گرديد، منبعد را به بلده مناسبى مهاجرت كرده و زمانى هم در آنجا آرام و اقامت نما، حضرت ابراهيم نيز عزيمت به اقليم مصر را تصويب كرده و شهر بابل را ترك نمود.
حضرت ابراهيم در اثناى دخول مصر مىدانست كه فرعون مصر دشمن عِرض و ناموس مردم است، بناء عليه هنگامى كه وارد مصر مىشدند حضرت ساره را در اندرون صندوقى گذاشته و او را محكم بست، مأمورين فرعون كه در داخل و خارج شهر بودند اين صندوق را شكسته و حضرت ساره را بيرون آوردند و از حسن و جمال آن حضرت متعجب شده و به فرعون سفارش كردند كه بهپاى تخت تو كسى آمده است كه زوجه او در تناسب اعضا و ملاحت و حسن بىهمتا بوده، تا كنون نظير او ديده و شنيده نشده است، و به اين سفارش ورود حضرت خليل را به مصر خبر داده، فرعون به احضار حضرت ساره فرمان داد.
اخطار
آنوقت فراعنه مصر در بلده «منوف» اقامت مىكردند و در سر راهها مأمورين و محافظين گماشته و به توسط آنها از مارين و عابرين موافق اصول و نظام موضوعه باج