207بالاخره چون برادرزادهاش لوط(ع) حضرت خليل را خبردار نمود كه نمرود در تصور آن است كه به كيد و رنگ ديگر او را آزار كند، ناچار حضرت ساره و برادرزاده خود حضرت لوط را همراه برداشته، براى اينكه از شرّ گروه نمارده ايمن شود، براى عزيمت به قاهره مصر بهراه افتاد، اولاً به بلده حران و مدتى به بعلبك شام و بَعْدَهُ، به مصر ذاتالاهرام هجرت نمودند و از آنجا نيز عزيمت كرده به وادى السّبع كه در بريّةالشام واقع است نازل شدند، ادنى والده ابراهيم و پدرش آذر نيز همراه بودند وليكن آذر در حالتىكه يكصد و پنج سال از عمر او گذشته بود از شهر حرّان پيشتر نرفته و به مملكت بقا مرتحل آمد.
علاوه و ذيل
وادىالسبع اسم موضعى در راه رقه بوده وجه تسميهاش اين است كه وائل بن قاسط در آنجا «ما ادري هذا الاوادي السّباع» گفته وائل از مشاهير عرب است. بر حسب اتفاق روزى از موضع مذكور مىگذشت به چادر اسماء بنت ريم درآمد، اسماء نهايت حسن و كمال و جمال را مالك بوده و در ورود ابن قاسط در خيمه خود تك و تنها بود، وائل در خيال خود خواست كه به وصال مزبوره نائل گردد. اسماء گفت اگر دست از من ندارى اسبع يعنى جانوران خود را دعوت مىكنم.
وائل گفت: «در اينجا غير از تو احدى را نبينم. آيا جانورهاى تو كجا است؟» بناء عليه اسماء به آواز بلند صدا در داد يا كليب، يا ذئب، يا دبّ، يا فهد، يا سرحوب، يا اسد، يا ضبع، يا نمر. مگر اينان اسامى پسران اسماء بودهاند كه هريك با شمشيرهاى برهنه از هرطرف ظاهر شدند؟ وائل از اينحالت هراسان شده، «ما ادري هذا الّا واديالسباع» گفته و به زمين افتاد و به اينجهت اسم موضع مذكور وادىالسّبع مشهور شد.
بعضى از مورّخين كه سبب مهاجرت حضرت ابراهيم را نوشتهاند گفتهاند: همان ساعتىكه حضرت خليل از نار نمرودى خلاص شد پسر برادر او لوط بن هاران و