197و اوثان زراندود مزيّنه را از كرسىهاى خود به زمين انداخته و تمام آنها را شكست و به گردن يهوهنام صنم اكبر يك چكش آويخته و مراجعت كرد.
مقصود حضرت ابراهيم از آويختن چكش به گردن يهوهنام صنم بزرگ اين بود كه آنها را بگويد كه از اين اصنام خوردشده كه مسجود شما هستند بپرسيد بگويند كه آنان را كى به اين حال فلاكت اشتمال گذاشت؟ و باز مقصود آن حضرت اين بود كه نمارده را بفهماند كه اين اصنام مقتدر به تكلم نيستند و نمروديان را از اين جهت خجل و شرمسار كند.
پس از آنكه گروه ضلالت انبوه نمارده كه علىالاصول از عيدگاه مراجعت كرده و به بتخانه رفتند و ديدند كه اصنام زراندود كه سالهاى سال مسجود و معبود آنها بود قطعهقطعه شده است، به كمال سوز و گداز گريه و زارى و ندبه و بىقرارى نموده، هريك در اين باب سخنى راندند، يكى از ميان نمروديان گفت كه پسر آذر را شنيدم مىگفت كه من بتها را خواهم شكست، احتمال هست كه براى تحقير دين و آيين ما پسر آذر اين فعل را مرتكب شده باشد. بناء عليه اتفاق كرده گفتند كه اصنام ما را پسر آذر شكسته است.
همه نمروديان حضرت خليل را براى استنطاق نزد نمرود احضار كرده و از او سؤال نمودند كه يا ابراهيم! آيا خدايان ما را تو به اين حالت گذاشتى؟ حضرت ابراهيم جواب داد:
اگر چكشى را كه در گردن يهوه آويخته است منظور نظر نماييم لازم مىآيد كه اين ناگوارى و حقارت را او كرده باشد، اگر مىتوانند تكلم نمايند اين كيفيت را از اصنام تحقيق نماييد.
اگرچه ابراهيم به اين كلام براعت 1 اتّسام 2 تصريح و تلميح 3 نمود كه چگونه
سزاوار