162
حضرت خديجه امالمؤمنين و كرامت
در يكى از روزهايى كه در مكه بودم، يك ساعت مانده به غروب رفتم به زيارت اهل بيت(عليهمالسلام) و حضرت خديجه(عليهاالسلام). اتفاقاً حجون خيلى دلنشين و روحبخش بود. غير از چند نفر خدمه بنگلادشى كه مشغول كارهاى خود بودند، كس ديگر در حجون نبود. حقير زيارات وارد شده در مناسك مرحوم شيخ(ره) را براى حضرات ابوطالب، عبدالمطلب، آمنه و خديجه به عمل آوردم. نزديك غروب شد خواستم براى نماز از مقبره خارج شوم ناگهان چند نفر از شيعيان هندوستان رسيدند و سلام كردند و از من تقاضا نمودند كه ما را راهنمايى كنيد يا كتاب زيارتنامه را به ما بدهيد. من در فكر فرار بودم و مىخواستم هر چه زودتر از قبرستان بروم كه با التماس و خواهش چند نفر از دوستان اهل بيت روبهرو شدم. گفتم خودم زيارت اين بزرگواران را براى شما مىخوانم، به شرط اينكه خيلى مرا معطل نكنيد: بسم الله الرحمن الرحيم...
شروع كردم به خواندن زيارت حضرت خديجه(عليهاالسلام). نخواستم اين افراد با طى مسافت و زحمت، آن هم يك دفعه به اين مقام مقدس رسيده دلشكسته شوند.
ناگهان يكى از دوستان قديم كه نزديك ده سال او را نديده بودم بالاى سر ما حاضر شد. سپس دست در جيب كرد و مبلغ قابل توجهى به من داد و گفت كه مىخواهم اين وجه را از من قبول كنى. من با آنكه نياز داشتم، گفتم اين چه پولى است؟ گفت خواهش مىكنم رد نكنيد و بپذيريد. من دوست دارم اين وجه را به شما بدهم. ناچار وجه را پذيرفتم.