155 با من بيش از نيم متر نبود. چهارزانو نشسته بود. مقدارى از بدنش در آفتاب و مقدارى در سايه خيمه بود. آشنا به نظرم نيامد. او حرفى نزند و من هم حرفى نزدم. نگاهش عادى نبود. چند بار خواستم بگويم آقا قدرى جلوتر بيا كه آفتاب شما را اذيت نكند، اين توفيق فراهم نشد. نمىدانم چطور شد كه نگفتم جلوتر بيا. بالأخره قريب نيم ساعت يا يك ساعت گذشت. ناگهان با خود گفتم كه اين جوان با خصوصياتى كه دارد، كيست كه مدتى اينجا نشسته است. وقتى نگاه كردم جاى او را خالى ديدم و اثرى از او نبود.
به نظرم رسيد كه آن جوان براى ذكر مصيبت حضرت ابوالفضل و مسلم(عليهماالسلام) شركت كرده بود، و الله اعلم.
خوابى دربارۀ حضرت آقاى بهجت
در حج سال 1419ه.ق هنگام طلوع فجرِ شنبه، سوم ذيحجةالحرام، در مكه بودم و اين رؤيا را ديدم. مثل اينكه دو رشته به كمر آقاى بهجت بسته شده كه از يك رشته علم فقه و احكام فقاهت خارج مىشد و از رشته ديگر علوم الهى، مثل علم النفس و علم المعرفة. (عرفان) او پيشاپيش مىرفت و جمعى پشت سر او بودند و گروهى به آن دو رشته علم، مثل شيرى كه از پستان گاو مىدوشند و بيرون مىآورند، چسبيده بودند و مىكشيدند و آنچه خارج مىشد، علم فقه و علم النفس بود.
بعد از خواب بيدار شدم خداوند آن بزرگوار را رحمت كند و ما را موفق بدارد.