59ببخشيد سرم كمى درد مىكند. به همين خاطر....
دايى محسن وسط حرف ايشان پريد و گفت: راحت باشيد حاجآقا. آقا مصطفى هم از خود ماست. غريبه نيست. غرض از مزاحمت، آن مسائلى بود كه چند شب پيش خدمت رسيدم و مىخواستم بيشتر راهنمايى بفرماييد. حاج آقا رحيمى قندان را جلوى آنها گذاشت و گفت: بله بله فرموديد. بنده از آشنايى با آقا مصطفى خوشحالم. جداً خدا را شكر مىكنم كه اين زمان جوانان ما اينگونه دنبال مسائل دينى هستند. بعد رو به مصطفى كرد و گفت: آقاى رسولى فرمودند كه شما با ازدواج با خواهرزاده ايشان با هم فاميل شدهايد؛ خوب مبارك است. مبارك است. انشاءالله كه سالهاى سال با خوبى و خوشى در كنار هم زندگى بابركتى داشته باشيد. فقط پسرم حواستان باشد كه اينگونه مسائل خدشهاى به زندگى خانوادگىتان وارد نسازد. يك موقع وسوسههاى شيطانصفتان شما را گول نزند. منظورم را كه مىفهمى فرزندم؟! همه ما مسلمانيم. چه اشكالى دارد مذهب ما جعفرى باشد يا حنفى يا شافعى؟! همه زير پرچم اسلام زندگى مىكنيم.
سپس درحالىكه جزوهاى را از كشوى ميزش بيرون مىآورد، ادامه داد: آقاى رسولى كتاب شما را به بنده دادند. من هم مطالعه كردم و يادداشتهايى نوشتهام.