58تقريباً هفده هجده ساله عبا بر دوش روى موكت كهنهاى نشسته بودند و زير آفتاب كمجان پاييزى مباحثه مىكردند. با صداى تيكتيك دايى محسن كه به در دفتر مدرسه كوفت، مصطفى به خود آمد. دو نفر يااللهكنان داخل شدند.
سلام عليكم؛
سلام عليك آقاى رسولى؛ خوش آمديد. بفرماييد آقا! بفرماييد! پيرمردى حدوداً 65 ساله كه به زحمت مىتوانستى موى سياه در صورتش پيدا كنى از جا بلند شد. عرقچين سفيد را روى سرش جابهجا كرد و پس از آنكه چشم مصطفى به عمامه سفيدى افتاد كه بر جالباسى آويزان بود، حدس زد كه حاج آقاى رحيمى خود ايشان باشد. چهره بشاش و برخورد گرم حاج آقا رحيمى به دل مصطفى نشست. او هرچند تا به حال در دانشگاه يا حتى خيابان رفتارهايى مشابه از روحانيون ديگر ديده بود، اما چنين مىپنداشت كه اينگونه رفتارها ناشى از مسائل مذهبى نيست. اما رفتار يك روحانى شيعه با فردى سنى با تصوراتى كه از اينگونه افراد در ذهن دارند، سازگارى نداشت.
حاج آقاى رحيمى پس از خير مقدم و گذاشتن چايى جلوى دايى محسن و مصطفى، عمامه را از سر جا لباسى برداشت و درحالىكه آن را بر سر مىگذاشت، گفت: