55دايى محسن در تأييد سخنان مصطفى سر تكان داد و ليلا هم كه در صندلى عقب نشسته بود، چشمانش را به آينه ماشين دوخته بود و عكسالعمل دايى محسن را زير نظر داشت. پس از تمام شدن اشعار شافعى، مصطفى ادامه داد: من نمىدانم چه چيز سبب آوارگى خاندان پيامبر(عليهم السلام) به اين ديار و آن ديار شده است. حضرت معصومه(عليها السلام) در قم، عبدالعظيم حسنى در شهر رى، شاهچراغ هم در شيراز و آقا امام رضا(عليه السلام) هم در مشهد.
ليلا حالا مىفهمد كه چرا مصطفى در اين چند روز پاپيچ او شده بود و مرتب از امامزادگان اين شهر و آن شهر جويا مىشد. اما به روى خودش نياورد و منتظر پاسخ دايى محسن ماند. دايى محسن دنده ماشين را عوض كرد و فشار بيشترى به پدال گاز داد و گفت: مىدانى آقا مصطفى! مأمون، آقا امام رضا(عليه السلام) را به زور به خراسان آورد و براى مقاصد نفسانى، آن حضرت را وادار كرد كه ولايتعهدى را بپذيرد. آن حضرت هم به اجبار پذيرفت. وقتى خبر آن به مدينه رسيد، خاندان پيامبر(عليهم السلام) و به خصوص فرزندان آقا امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) كه از سوى حكّام وقت تحت فشار بودند، به اميد رهايى از ظلمى كه به آنها مىشد، فكر كردند واقعاً مأمون در كار خود صداقت دارد و به همين جهت به طرف خراسان حركت كردند. اما مأموران خليفه عباسى، آنها را در وسط راه تار و مار كردند؛