307داشته، در خود داشتهاند، اما در نتيجۀ تباهكارى سلطهگران و قدرتطلبان، ضايع شده و آثار آنها مخفى مانده است.
دوم: ما در مقدمۀ «مقصد سوم» گفتهايم كه دلايل بايد چندان روشن باشد كه اگر اختلافى ميان امت اسلامى پيش مىآيد، پس از وجود دلايل آشكار باشد. اما برخى ادعا كردهاند كه اين مطلب در مورد بحث ما، در صورتى تحقق مىيابد كه نص بر امامت هر امامى، در هر عصرى به طور كامل و كافى روشن باشد و بر امامت آن امام، حجتى بىنقص و بسنده اقامه شود. ازاينرو وضوح آن نص براى مردم زمانِ هر يك از ائمه(عليهم السلام) به تنهايى كافى نخواهد بود؛ زيرا مسلمانان متأخر از زمان امام(ع) نيز بايد به ايشان اعتقاد و باور داشته باشند، پس بايد براى عصر بعدى نيز روشن باشد.
پاسخ اين است كه بودنِ دليلِ كافى و حجتِ روشن بر امامت، بدين معنا نيست كه عبارت و جملات نص، با تمام دقايق و ريزهكارىها، در همۀ عصرها، روشن و معلوم باشد. بلكه مىتوان در بعضى زمانها، به راههاى ديگرى، همانند سه راه پيشگفته متوسل شد؛ بهگونهاى كه بهطور اجمال و بدون معلوم كردن دقيق و تفصيلى عبارت نص، خود كاشف از وجود يك نص واضح باشد.
مثلاً در عصر صحابه كه هنوز معايب عمل نكردن به نص در امامت، ظهور نيافته و گونههاى اختلاف امّت آشكار نشده و مردم بر مقدس بودن عدهاى خاص، به اتفاق نظر نرسيده بودند. در آن زمان اين شكل از بيان، بر لزوم نص نمىتوانست بر جايگاه استدلال تكيه بزند و حجتى كافى و بسنده به شمار آيد و امامت شخص اهلبيت(عليهم السلام) از سوى خداى سبحان را اثبات كند. بلكه مىبايست نصى روشن و شايع ميان امت وجود داشته باشد كه در آن وقت وجود داشته است.
با گذشت زمان و تغيير اوضاع و بروز تجربههاى تلخ، ظهور معايب و كاستىهاى آن تجربهها، يقين به امامت منصوص ائمه(عليهم السلام) حاصل شد و حقانيت گروهى خاص از مسلمانان كه از روز نخست، امامت را تابع نص مىدانستند و به امامت اهلبيت(عليهم السلام)