293سوگند كه بين شما و پيامبر خدا(ص) خليفهاى نبوده و نيست جز على بن ابىطالب و اين خليفهاى كه پشت سر من قرار دارد». 1
دربارۀ قضيۀ عيادت مهدى پسر منصور عباسى از ابوعون و سخنانى شگفت كه بين آن دو رد و بدل شده، ابوجعفر طبرى آن را اينگونه نقل كرده است:
مهدى به ابوعون گفت: «هر چه مىخواهى از من بطلب». ابوعون او را سپاس گفت و دعا كرد و گفت: «اى اميرمؤمنان، حاجت من آن است كه از فرزندم عبدالله درگذرى و او را نزد خود بخوانى. خشم تو نسبت به او ديرينه شده است». مهدى گفت: «اى ابوعون، او راه درست نمىپويد و با من و تو همرأى نيست. به ابوبكر و عمر بد مىگويد و به آن دو بىحرمتى مىكند». ابوعون گفت: «به خدا سوگند - اى اميرمؤمنان - او هم به كارى كه ما براى آن شورش كرديم و مردم را به آن فراخوانديم، باور دارد. تحقيق كنيد، اگر غير از اين بود، هر چه بگوييد، خواهيم كرد». 2
پس از آنكه عباسيان به حكومت رسيدند، مدعى شدند كه چون به ميراث پيامبرخدا(ص) سزاوارترند، خلافت نيز از آنِ ايشان است. البته آنان نيز برخلافت ابوبكر و عمر صحه گذاشتند تا اعتماد و حمايت عامه را به خود جلب نمايند و علويان را كه بهطور مخفى با آنان بر حكومت منازعه داشتند، و البته گاهى نيز آشكار مىشد، تضعيف كنند.
روشن است كه ميان عباسيان كسانى همچون مأمون بودند كه به ديدگاه حكومتى علويان تمايل داشتند. از ابن ساعى نقل شده كه «الناصر لدين الله به مرام و روش شيعه عمل مىكرد» و از ابن الطقطقى منقول است كه «اين خليفه عقيدۀ اماميه را داشته است». اين مطلب با بعضى از اشعار و اقدامات منسوب به او تناسب دارد 3؛ همچون زينت