291امويان و عباسيان كه بر يكديگر خروج كرده و به خلافت رسيدهاند.
نيز بنابراين رويكرد، اگر كسى با ديگرى به عنوان امامت و اطاعت، بيعت كند، سپس پيمان شكند و مدعى امامت شود و با متبوعش بجنگد و بر او غالب شود، چنين كسى از نظر شرع، امام و واجبالاطاعه است؛ همانند قضيۀ منصور با محمد بن عبداللهبن حسن. اين منصور در «ابواء» با محمد بن عبدالله بيعت كرده بود. آنگاه عباسيان از اين مسئله غافل شدند و خود حكومت را به دست گرفتند و چون محمد بن عبدالله دست به شورش زد، منصور بر او غالب آمد و او را كشت. چنين برخوردهايى بين امويان و عباسيان، و نيز ديگر خلفا و حاكمان، بسيار به وجود آمده كه جاى ذكر آنها نيست.
براى مثال، بسيارى از حاكمان و كسانى كه به مقتضاى نظام مشورتى، امامت آنها مشروعيت يافته، اما خود به اين نظام معتقد نبودهاند.
الف) بيشتر خلفا در مورد جانشينان خود به گونهاى عمل كردند كه به ظاهر، تعيين آن شخص را مد نظر داشته و از مردم مىخواستند تا با او بيعت كنند؛ بىآنكه مردم در اين بيعت اختيارى داشته باشند؛ مثلاً، چنانكه مشهور است، عمر بن خطاب براى تعيين خليفۀ پس از خود، ضوابطى وضع نمود و نام آن را شورا نهاد و ديگران را به اجراى آن ملزم ساخت و متخلفان را به قتل تهديد كرد.
ب) اميرمؤمنان(ع) با جماعتى از بزرگان مسلمانان، از بيعت با ابوبكر شانه خالى كردند و حضرتش پيوسته از شتاب قوم به سوى او براى بيعت به عنوان خليفه گلهمند بود. آن حضرت و فرزندانش و جماعتى از بنىهاشم و شمارى ديگر، بر اين باور بودند كه خلافت حق على(ع)، و او به احراز اين مقام از همگان شايستهتر است. پارهاى از شرح و تفصيل اين اعتراضات و حقخواهىها را در كتاب خود، فى رحاب العقيده در پاسخ به سؤال سوم و چهارم، ذكر كردهايم.
ج) ابوبكر و جماعتى از طرفدارانش، انصار را شايسته امر خلافت نمىدانستند. به