98معتدلاندامى كه قيامت مرا بر پا نموده است. آن محبوبى كه آثار جمال الهى چون شقايق سرخ بر چهره و سرمه مشكين در چشمانش هويداست.
- سوگند به خدا كه بايد من پرده حيا را در محبت او پاره كنم و ديوانهوار فرياد برآورده، كار به رسوايى كشم؛ چون فضيحت و رسوايى در عالم عشق پسنديدهتر است.
- اما مقام جلال او به پايهاى است كه چون در رخسارش بنگرم، از شدت خوف، سيمايم زرد شود و او از چهره زرد من در عالمى از حيا فرو رفته، شرمگين گردد.
- اشكهاى ريزان مرا بر من خرده مگيريد؛ اين اشكها جان من است كه آتش عشق فروزان آن را از بدن من بالا مىبرد.
- اين اشكها روح من است كه گاهى به اشك حسرت و گاهى به ناله جانسوز تبديل و رفتهرفته از بين مىرود.
- اى سوارى كه بر شتر لاغر تندرو يمانى مانند ريگى كه با سرعتى هرچه بيشتر به زمين افتد، در شتابى و با آن ناقه تندرو از وسط بيابانهاى پهناور چون امواج دريا مىگذرى!
- با آن ناقه سريعى كه گويى از شدت سرعت، پاهايش به دستهايش سبقت مىگيرند، به زمين نجف فرود آى و در كنار ضريحى كه فرشتگان سماوى در اطراف آن دائماً به ذكر تسبيح و تقديس و تمجيد و تعظيم و تكبير و تهليل، محفل انسى دارند، قرار گير و بوسه بر آن تربت مقدس كه چون عطر بر مشام جان روحپرور است، بزن. 1