72داد». مرد عرب به گمان اينكه مسخره شده است، با عصبانيت بيشترى گفت: «خودت نمىتوانى پاسخ دهى، اين بچه خردسال را بهانه مىكنى؟» امام مجتبى(ع) به اشاره پيامبر برخاست و اشعار زيبايى را با اين مضمون خواند: «تو از انسان نادان يا فرزند نادانى پرسش نمىكنى، بلكه تو در برابر انسانى آگاه و دانشمند هستى و تويى كه گرفتار نادانى هستى. حال كه چنين گرفتار نادانى هستى، پاسخ پرسشت و داروى دردت نزد من است. هر چه مىخواهى، بپرس كه من درياى بىكران دانشم و آن را از پيامبر به ارث بردهام».
سپس فرمود: «از حق خودت تجاوز كردى، ولى به زودى ايمان خواهى آورد». سپس هدف آن مرد عرب را از آمدن به نزد پيامبر بيان كرد؛ زيرا او مىخواست اين امر را بهانهاى براى كشتن پيامبر قرار دهد. امام مجتبى(ع) پرده از اسرار او برداشت و فرمود: «شبانه از خانهات بيرون آمدى، ولى توفان شديدى درگرفته بود و تو توان حركت نداشتى. ستارگان ديده نمىشدند و نمىتوانستى راهت را پيدا كنى. توفان، تو را آزرده ساخت و اينك هم توانى برايت نمانده است».
مرد كه با شگفتى تمام به سخنان اديبانه و عالمانه امام مجتبى(ع) گوش مىداد، پرسيد: «اى پسر! اين چيزها را از كجا دانستى؟ تو اسرارى را كه در دلم نهفته بود، آشكار ساختى. گويى همراه من بودهاى. تو غيب مىدانى! چگونه بايد مسلمان شوم؟»
امام مجتبى(ع) در حضور بزرگانى چون پيامبر اكرم(ص)، على(ع) و اصحاب، اسلام آوردن را به او ياد داد. آن مرد بياباننشين، اسلام آورد و