177فزون شده است. من نيز امامت كسى را كه از دلم آگاه بود، پذيرفتم و شيعه شدم». 1
خبر دادن از مرگ واثق و خلافت متوكل
«خَيران اسباطى» در زمينه آگاهى امام از اسرار مىگويد: «نزد اباالحسنالهادي(ع) در مدينه رفتم و خدمت ايشان نشستم. امام پرسيد: از واثق (خليفه عباسى) چه خبر دارى؟ گفتم: قربانت شوم! او سلامت بود و ملاقات من با او از همه بيشتر و نزديكتر است. با اين حال، الآن حدود ده روز است كه او را نديدهام. امام فرمود: مردم مدينه مىگويند: او مُرده است. گفتم: ولى من از همه او را بيشتر مىبينم و اگر چنين بود، من هم بايد آگاه مىبودم. ايشان دوباره فرمود: مردم مدينه مىگويند او مرده است! از تأكيد امام بر اين كلمه فهميدم منظور امام از مردم، خودشان هستند. سپس فرمود: جعفر (متوكل عباسى) چه؟ عرض كردم: او در زندان و در بدترين شرايط است. فرمود: بدان كه او هم اكنون خليفه است. سپس پرسيد: «ابنزيات» 2 (وزير واثق) چه شد؟ گفتم: مردم، پشتيبان او و فرمانبردارش هستند. امام فرمود: اين قدرت برايش شوم بود. پس از مدتى سكوت، فرمود: دستور خدا و فرمانهاى او بايد اجرا شوند و گريزى از