176بود؟ گفت: من مردى نيازمند، ولى سخنگو و با جرئت بودم. سالى با جمعى از اهل شهر براى دادخواهى به دربار متوكل رفتم. به كاخ او كه رسيديم، شنيديم دستور داده است امام هادى (ع) را احضار كنند. پرسيدم: على بن محمّد كيست كه متوكل چنين دستورى داده است؟ گفتند: او از علويان است و رافضىها او را امام خود مىخوانند. پيش خود گفتم شايد متوكل او را خواسته است تا به قتل برساند. تصميم گرفتم همانجا بمانم تا او را ملاقات كنم.
مدتى بعد سوارى آهسته به كاخ متوكل نزديك شد. با وقار و شكوهى خاصّ بر اسب نشسته بود و مردم از دو طرف او را همراهى مىكردند. به چهرهاش كه نگاه كردم، محبتى عجيب از او در دلم افتاد. ناخواسته به او علاقهمند شدم و از خدا خواستم كه شرّ دشمنش را از او دور گرداند. او از ميان جمعيت گذشت تا به من رسيد. من در سيمايش محو بودم و برايش دعا مىكردم. مقابلم كه رسيد، در چشمانم نگريست و با مهربانى فرمود: خداوند دعاهاى تو را در حقّ من مستجاب كند، عمرت را طولانى سازد و مال و اولادت را بسيار گرداند. وقتى سخنانش را شنيدم، از تعجب - كه چگونه از دل من آگاه است؟ - ترس وجودم را فرا گرفت. تعادل خود را از دست دادم و بر زمين افتادم. مردم اطرافم را گرفتند و پرسيدند چه شد؟ من كتمان كردم و گفتم: خير است انشاءالله و چيزى به كسى نگفتم تا اينكه به خانهام بازگشتم.
دعاى امام هادى (ع) در حقّ من مستجاب شد. خدا دارايىام را فراوان كرد. به من ده فرزند عطا فرمود و عمرم نيز اكنون از هفتاد سال