166و اعتراض شديد كردند. مأمون در سفرى كه از خراسان به بغداد رفت، امام جواد(ع) را از مدينه به بغداد طلبيد. امام جواد(ع) عازم بغداد شد. مأمون قبل از آنكه با امام جواد(ع) ملاقات كند، به شكار رفته بود. در بين راه، حضرت جواد(ع) را ديد. آنگاه مأمون به صحرا رفت و باز شكارى او، ماهى كوچكى را صيد كرد. مأمون آن ماهى را از منقار باز گرفت و در دست خود پنهان كرد. در بازگشت، بار ديگر امام جواد(ع) را ملاقات كرد و از آن حضرت پرسيد: «آنچه در درون دستم پنهان كردهام، چيست؟»
امام جواد(ع) فرمود: «خداوند درياهايى آفريد كه ابر از آن درياها بلند مىشود و ماهيان ريز با آن ابر بالا مىروند و بازهاى سلاطين آنها را شكار مىكنند و پادشاهان آنها را در كف مىگيرند و سُلالة نبوّت را با آنها مىآزمايند». مأمون گفت: «حقّا كه تو فرزند امام رضا(ع) [و وارث علم او] هستى و اين عجايب از اين خانواده بعيد نيست». سپس به ايشان بسيار احترام كرد و دخترش، «امّ فضل» را به ازدواج او درآورد.
بنىعباس اعتراض شديد كردند كه مأمون دخترش را به نوجوانى داده است كه هنوز علم و فضل كسب نكرده است. مأمون براى آنكه معترضان را قانع كند، مجلسى تشكيل داد و علماى بزرگ را به آن مجلس دعوت كرد. يكى از آنها «يحيى بن اكثم»، قاضى بغداد، اعلم علماى عصر بود. امام جواد(ع) را در صدر مجلس جاى دادند و مأمون نيز كنار آن حضرت نشست. در حضور معترضان و اشراف، «يحيى بن اكثم»، پس از اجازه گرفتن از مأمون، به امام جواد(ع) رو كرد و گفت: