119
ضمانت بهشت
«على بن حمزه» مىگويد: «جوانى از كارمندان حكومت اموى با من دوست بود. او از من خواهش كرد از امام صادق(ع) اجازه بگيرم كه به خدمت امام شرفياب شود. اجازه گرفتم و جوان به خدمت امام آمد. نشست و گفت: فدايت شوم، من از كارمندان بنىاميه بودم و اموال فراوانى از اين راه به دست آوردهام! امام كلامى فرمود كه خلاصهاش اين است: اگر بنىاميه كسانى چون شما را نداشتند، نمىتوانستند حقّ ما را از بين ببرند و اگر مردم به آنها كمك نمىكردند و آنها را تنها مىگذاشتند، چيزى جز آنچه در دستشان بود، نمىيافتند.
جوان گفت: فدايت گردم! آيا براى من راه نجاتى هست؟ فرمود: اگر بگويم، انجام مىدهى؟ گفت آرى. فرمود: اموالى كه از اين راه به دست آوردى، به صاحبانش برگردان و آنچه صاحبش را نمىشناسى، صدقه بده. اگر اين كار را بكنى، من بهشت را براى تو ضمانت مىكنم. جوان سر به زير افكند و پس از مدتى سر برداشت و گفت: فدايت شوم، اين كار را خواهم كرد. جوان با ما به كوفه آمد و آنچه داشت، حتى لباسهايش را يا به صاحبانش برگرداند يا صدقه داد و چنان تهىدست شد كه ما برايش لباس خريديم و براى معيشتش به او كمك كرديم. چند ماهى نگذشت كه بيمار شد و ما به عيادت او مىرفتيم. روزى به ديدنش
رفتم، در حال احتضار بود. چشمانش را گشود و گفت: به خدا سوگند، امام صادق(ع) به وعده خود وفا كرد. اين جمله را گفت و از دنيا رفت.
او را به خاك سپرديم. مدتى بعد به خدمت امام شرفياب شدم. امام