81به سر بردن در فلق داشت، براى پاسدارى از حريم امامت صالحان و اقامۀ اولين نماز شب بىحسين(ع) آماده مىشد و صداى عزيز فاطمه(عليها السلام) را مىشنيد كه ديشب مىگفت:
«يا اختاه لا تنسينى فى نافلةِ اللَّيلِ» 1؛ «اى خواهر، مبادا در نماز شب مرا فراموش كنى».
از زير هر سنگى خون مىجوشيد و آبى آسمانى به سرخى مىگراييد و تا آن روز هيچگاه آسمان را آن چنان خونين و سرخ نديده بودند. پنداشتى كه خون مىگريد. آسمان را سرخى شفق پوشانده بود. 2
ديگر كار از كار گذشته بود. مركب خونآلود و بىسوار امام به سوى خيمهها روان شد.
مىآيد از سمت غربت، اسبى كه تنهاى تنهاست