36دنبال آن حضرت با سرعت حركت كردم. شب تاريك بود، اما وقتى نزديك شدم، فهميدم كه آن حضرت، سر در چاهى كرده است و زمزمه و گفتوگويى دارد. او صداى پاى مرا شنيد و احساس كرد كسى مىآيد. فرمود: «كيستى؟» گفتم: «مولاى من! ميثم تمارم!». فرمود: «مگر نگفتم از آن خط جلوتر ميا؟» گفتم: «آرى، چنين بود. ولى من از بيم دشمنانت طاقت نياوردم تو را تنها بگذارم». فرمود: «آيا آنچه را من مىگفتم، مىشنيدى؟» گفتم: «نه، اى مولاى من».
فرمود: اى ميثم!
وَ فى الصَّدرِ لُباناتٍ
إذا ضاقَ لَها صَدْرِى
نَكَتُّ الأرضَ بِالكَفِّ
وَأبْدَيْتُ لَها سِرِّى
فَمَهْما تُنْبِتُ الأرضُ
فَذاكَ النَّبْتُ مِنْ بَذْرِى
1
در سينه من، اسرارى نهفته است كه هرگاه سينهام تنگى و سنگينى مىكند؛ زمين را با دست خويش، گودال، و اسرار خود را براى آن افشا مىكنم؛
پس هروقت زمين گياهى مىروياند، آن گياه، از دانه و بذرى است كه من آن را كاشتهام.