242على(ع) فرمود: «من او را به نزد تو مىفرستم...». على(ع) امكلثوم را همراه با پارچهاى نزد عمر فرستاد و فرمود: «از طرف من به او بگو: اين پارچهاى است كه به تو گفته بودم».
امكلثوم نيز پيام على(ع) را به عمر رساند. عمر گفت: «به پدرت بگو، من پسنديدم و راضى شدم، خدا از تو راضى باشد». آنگاه عمر دست بر ساق امكلثوم نهاد و آن را برهنه كرد! امكلثوم گفت: «چه مىكنى؟! اگر تو خليفه نبودى، بينىات را مىشكستم». آنگاه نزد پدر برگشت و گفت: «مرا نزد پيرمرد بدى فرستادى». 1
دو - در نقل ديگرى از «ابن حجر عسقلانى» آمده است: «امكلثوم ناراحت شد و خطاب به عمر گفت: اگر تو خليفه نبودى به چشمت ضربهاى مىزدم! [آن را كور مىكردم]». 2
سه - «خطيب بغدادى» زشتتر از اين را در كتاب خود نقل كرده، مىنويسد:
در پى درخواست عمر، على(ع) دخترش را آرايش كرد و او را سوى عمر روانه كرد. وقتى كه عمر او را ديد، برخاست و ساق پايش را گرفت و گفت: «به پدرت بگو من پسنديدم (سه بار تكرار كرد)». وقتى دختر به نزد پدر آمد، گفت: «عمر مرا بهسوى خود خواند و هنگامى كه برخاستم، ساق پايم را گرفت و گفت: از جانب من به پدرت بگو من پسنديدم!» 3
راستى اين نقلها چقدر ناخوشايند است كه پدرى چون على(ع) دخترش را بدينصورت نزد بيگانهاى بفرستد و پس از آنكه دختر، برخورد زشت او را نقل مىكند، پدر نيز عكسالعملى انجام ندهد!