222كه به او حسد مىورزيد، براى شكستن سكوت، گفت: «پيامبر از قريش است و خويشاوندان پيامبر از ما براى فرمانروايى شايستهترند».
ابوبكر از اين فرصت استفاده كرد و گامى به پيش نهاد و گفت: «با يكى از اين دو نفر، عمر يا ابوعبيده، بيعت كنيد». اين پيشنهاد جدى نبود، بلكه زمينهاى بود براى اينكه آن دو از ابوبكر نام برند. بنابراين، هر دو نفر با وى بيعت كردند. ابوبكر بدون اينكه دوباره نام آنان را بياورد، دستش را براى بيعت دراز كرد. سپس «بشير بن سعد» كه از اين رويداد خوشحال شد، با ابوبكر بيعت كرد.
«حباب بنمنذر بدرى انصارى» گفت: «تو فرزند عاق خزرج و نمكنشناس و حسودى!» رييس اوسيان كه از عقبنشينى خزرجيان خوشحال شده بود، با برخى از اعضاى قبيلهاش به گفتوگو پرداخت. آنان گفتند: «اگر خزرجيان گوى خلافت را بربايند، از امتيازى برخوردار مىشوند؛ پس چه بهتر كه با ابوبكر بيعت كنيم».
پس از بيعت رييس اوسيان، افراد با يكديگر درگير و گلاويز شدند و «سعد بن عباده» كه بيمار بود، زير دست و پايشان رفت و نزديك بود كه كشته شود.
عمر فرياد زد: «سعد را بكشيد! خدا او را بكشد. او منافق و فتنهگر است». «قيس»، فرزند سعد از اين جسارت عمر سخت برآشفت و ريش او را گرفت و گفت: «به خدا سوگند! اگر يك مو از سر پدرم كم شود، دندانى برايت نمىگذارم».
مهاجران حاضر در سقيفه، همين بيعت را كافى دانستند و از سقيفه بيرون آمدند و بهسوى مسجد رفتند و اندكاندك از افراد بيعت مىگرفتند. اما به رغم اين پيروزى، مشكلى ديگر، يعنى اجتماع هجده نفر از بنىهاشم در خانه فاطمه كه جز به بيعت با على دست نمىگشادند، فراروى آنان بود. ازاينرو، براى بيرون راندن اين گروه از خانه و شكستن تحصّنشان، به خانه وحى يورش بردند و نبايستىها روى داد و در تاريخ ثبت شد. 1