94يوسف بن على زنانى شنيدم كه حكايت مىكرد از زنى هاشمى كه
مجاور مدينه بود و برخى از خدّام او را آزار مىدادند. آن زن مىگويد: من به پيامبر(ص) استغاثه كردم پس صداى گويندهاى را از داخل روضه شنيدم كه مىفرمود: آيا من الگوى تو نيستم؟ پس همانگونه كه من صبر كردم تو نيز صبر نما، يا مثل اين تعابير. آن زن مىگويد: مشكلى كه داشتم برطرف شد و آن سه خادمى كه مرا آزار مىدادند مردند.
او همچنين در كتاب «حسن المحاضرة في اخبار مصر و القاهرة» قصهاى كه بين قاضى تقىالدين عبدالرحمان بن قاضى تاج الدين فرزند بنت الاعز و بين ملك اشرف پسر ابن سلعوس اتفاق افتاده را ذكر كرده كه از پست قضاوت عزل شده و قضاوت را بدرالدين محمّد بن ابراهيم بن جماعت متولّى شد. و اين قصه در ماه رمضان سال 690 اتفاق افتاد. سيوطى اين قصه را نقل كرده سپس مىگويد:
فتوجّه القاضي تقي الدين الي الحجاز و مدح النبي[(ص)] بقصيدة و كشف رأسه و وقف بين يدي الحجرة الشريفة، و استغاث بالنبي[(ص)]، و اقسم عليه ان لايصل إلي وطنه الاّ و قد عاد الي منصبه. فلم يصل الي القاهرة إلاّ السلطان الأشرف قد قتل، و كذلك وزيره، فاعيد بالقضاء، و وصل اليه الخبر بالعود قبل وصوله الي القاهرة، و ذلك في اول سنة ثلاث و تسعين؛ فاقام في القضاء إلي ان مات في جمادي الأولي، سنة خمس و تسعين. 1
پس قاضى تقى الدين به حجاز رو كرده و با قصيدهاى مدح نبى